۰۰۳۶

خوراك و پوشاك امام على عليه السلام

ألا و ان امامكم قد اكتفى من دنياه بطمريه و من طعمه بقرصيه. (نهج البلاغه از نامه 45)

اگر امیر المومنین، یدالله، حیدر کرار، امام على عليه السلام را در خوراك و پوشاك با ديگران قياس كنند كسى را نميتوان يافت كه در اينمورد همانند او باشد،زيرا خوراك آنحضرت بسيار ساده و كم و به طور كلى نان جوينى بود كه سبوس آن را پاك نمي كردند و در مدت خلافتش حتى مقدار سابق هم به حد اقل خود رسيد .

امام على عليه السلام هرگز دو خورشت يك جا صرف نكرد چنان كه در شب شهادتش نيز به دخترش ام كلثوم كه براى او نان و شير و نمك فراهم كرده بود فرمود مگر نميدانى پدرت تا كنون بيش از يك غذا نخورده است؟ شير را بردار و همين نان و نمك كافى است! حضرت امام محمد باقر عليه السلام فرمود به خدا سوگند شيوه على عليه السلام چنان بود كه مانند بندگان غذا ميخورد و بر زمين مى‏نشست، دو پيراهن سنبلانى ميخريد و غلامش را مخير مينمود كه بهترين آنها را بردارد و خود آن ديگرى را مى‏پوشيد و اگر آستين و يا دامنش بلندتر بود آن را قطع ميكرد. در مدت پنج سال خلافتش آجرى روى آجر نگذاشت و طلا و نقره‏اى نيندوخت به مردم نان گندم و گوشت ميخورانيد و خود به منزلش ميرفت و نان جو با سركه ميخورد و هر گاه با دو كار خدا پسند روبرو ميشد سخت‏ترين آنها را انتخاب ميكرد و هزار بنده از دسترنج خود آزاد كرد كه در آن دستش خاك آلود و صورتش عرق ريخته بود و كسى را تاب و توان كردار او نبود (1) .

ابن جوزى مينويسد روزى عبد الله بن رزين به خانه على عليه السلام رفت و ديد آن حضرت كمى گوشت و آرد جو با آب مخلوط كرده و در كاسه‏اى ميجوشاند! عبد الله عرض كرد يا امير المؤمنين اين چه غذائى است كه شما ميخوريد؟ شما خليفه مسلمين هستيد و تمام بيت المال در دست شما است و شما مجازيد كه به اندازه سد جوع از اغذيه قوى طعام بخوريد. على عليه السلام فرمود براى والى مسلمين بيش از اين جائز نيست!

عبد الله بن ابى رافع گويد روز عيد به خدمت امام على عليه السلام رفتم انبانى كه مهر شده بود نزدش آوردند و در داخل آن نان جوين خشگ و كوبيده بديدم كه آن حضرت از آن تناول فرمود، عرض كردم يا امير المؤمنين اين انبان را براى چه مهر ميكنيد؟ فرمود: خفت هذين الولدين ان يلينا بسمن او زيت. يعنى براى آن مهر ميكنم كه ميترسم اين دو فرزندم (حسنين عليهما السلام) آن را با روغن و يا زيت نرمش كنند!

و هر وقت نان و خورشى خواستى به سركه و يا نمك اكتفاء كردى و اگر از اين برتر خواستى به سبزى و يا كمى شير شتر قناعت نمودى و گوشت بسيار كم ميخورد و ميفرمود: لا تجعلوا بطونكم مقابر الحيوان شكمهايتان را گورستان حيوانات قرار ندهيد(2) .

در كتاب ذخيرة الملوك است كه امام على عليه السلام در مسجد كوفه معتكف بود موقع افطار عربى نزد آن حضرت آمد امام على عليه السلام از انبان نان جو كوبيده شده در آورد و مقدارى به عرب داد عرب آن را نخورد و به گوشه عمامه‏اش بست و آمد به خانه حسنين عليهما السلام و با آنها غذا خورد و گفت در مسجد مرد غريبى ديدم كه جز اين نان كوبيده جو چيزى نداشت و دلم برايش سوخت كمى از اين غذا براى او ببرم كه بخورد! حسنين عليهما السلام گريه كردند و گفتند او پدر ما امير المؤمنين عليه السلام است كه با اين رياضت با نفسش مجاهدت ميكند(3) .

از سويد بن غفله نقل شده است كه گفت روزى خدمت على عليه السلام مشرف‏ شدم ديدم شير ترشيده‏اى كه بويش به مشام من ميخورد در ظرفى جلو آن حضرت نهاده شده و قرص نان خشکيده پر سبوسى هم در دست مباركش ميباشد و آن نان به قدرى خشک بود كه آن جناب آن را با زانويش ميشكست و در آن شير ترشيده نرم ميكرد و ميخورد و به من فرمود نزديك بيا و از اين غذاى ما بخور عرض كردم من روزه دار هستم فرمود از حبيبم رسول خدا صلى الله عليه و آله شنيدم كه هر كس روزه دار باشد و ميل به طعامى كند و براى خدا نخورد خداوند از طعامهاى بهشتى به او بخوراند و از شرابهاى آن بنوشاند.

سويد گويد دلم به حال آن حضرت سوخت بفضه كه خادمه منزل بود گفتم از خدا نميترسى كه سبوس جو را نميگيرى؟ گفت به خدا سوگند خودش دستور فرموده كه سبوسش را نگرفته نان بپزم! حضرت متوجه صحبت ما شد و فرمود بفضه چه گفتى؟ عرض كردم به او گفتم چرا سبوس غله را نميگيرد فرمود پدر و مادرم فداى رسول خدا صلى الله عليه و آله باد كه سبوس طعامش را نميگرفت و از نان گندم سه روز سير نشد تا خداوند او را قبض روح فرمود(4) .

عدى بن حاتم نزد امام على عليه السلام رفت و ديد آن حضرت مشغول غذا خوردن است، چون به غذاى او دقت نمود ديد يك كاسه آب و مقدارى تكه‏هاى نان جوين و كمى نمك است!!

عرض كرد يا امير المؤمنين شما روزها اين همه زحمت ميكشيد و شبها را در عبادت خدا به سر مى‏بريد و غذاى شما هم همين است على عليه السلام فرمود نفس سركش را بايد به رياضيت عادت داد تا طغيان نكند آنگاه فرمود:

علل النفس بالقنوع و الا 
طلبت منك فوق ما يكفيها.

يعنى نفس را به وسيله قناعت بيمار و ضعيف گردان و الا از تو بيش از استحقاقش طلب كند(5) .

يكى از رجال ثروتمند حلوائى پخته و مقدارى از آن را به عنوان تحفه نزد على‏عليه السلام فرستاده بود آن حضرت روپوش ظرف حلوا را برداشت و ديد رنگ و بوى خوبى دارد فرمود از رنگ و بويت معلوم است كه طعم خوبى هم دارى ولى هيهات كه من ذائقه خود را به طعم تو آشنا كنم شايد در قلمرو خلافت من كسى پيدا شود كه شب را گرسنه خوابيده باشد!

از احنف بن قيس روايت كرده‏اند كه مي گفت روزى نزد معاويه بودم چون موقع غذا شد براى معاويه سفره رنگينى چيدند كه در آن انواع غذاها وجود داشت و چون معاويه مرد اكولى بود در خوراك خود دقت بيشترى مينمود كه از نظر كم و كيف بطور مطلوب باشد.

احنف از ديدن سفره عريض و طويل معاويه گريه كرد،معاويه علت گريه را پرسيد احنف گفت به حال امام على عليه السلام گريه ميكنم زيرا روزى در خدمت او بودم موقع افطار كه شد مرا در منزل خود نگهداشت تا به اتفاق حسنين عليهما السلام افطار كنيم، چون غذاى مخصوص آن حضرت را آوردند ديدم انبانى است كه به مهر خود او ممهور شده است امام على عليه السلام مهر از او برگرفت و تكه‏اى از آن نان خشک را با سركه خورد و مجددا سر كيسه را مهر كرد و بفضه داد! گفتم مگر غير از شما كس ديگرى هم ميتواند از اين نان بخورد كه انبان را مهر ميكنيد؟

على عليه السلام فرمود: مهر اين كيسه از نظر بخل و امساك نيست بلكه براى اين است كه در غياب من فرزندان من اين نان‏ها را به روغن يا بزيت آغشته ميكنند و من براى اين كه آنها به احترام اين مهر به آن دست نزنند سر انبان را مهر ميكنم! معاويه گفت راست ميگوئى اى احنف احدى نميتواند مثل على عليه السلام باشد و باز كسى نميتواند منكر فضيلت او باشد. لباس آن حضرت هم متناسب با خوراك او بود شلوارش زبر و خشن و پيراهنش هم كرباس بود در حالي كه به غير از شام به تمام بلاد اسلامى فرمانروا بود.

اغلب روى خاك مى‏نشست و به همين جهت ابو تراب ناميده شد فرش خانه‏اش هم حصير بود كفش خود را وصله ميزد و ساير كارهايش را هم خودش انجام ميداد. ميفرمود به خدا سوگند اين رداى من آن قدر وصله خورده است كه از وصال آن خجالت ميكشم! و الله لقد رقعت مدرعتى هذه حتى استحييت من راقعها (6) .

در نامه‏اى كه به عثمان بن حنيف والى بصره نوشته است فرمايد: من كه امام شما هستم به دو جامه كهنه و دو قرص نان اكتفاء كرده‏ام در صورتي كه ميتوانم از جامه‏هاى حرير لباسى فاخر بپوشم و از عسل مصفى و مغز گندم غذاى لذيذ و مقوى تناول كنم ولى هيهات كه هوى و هوس نفس بر من غلبه نمايد! آيا به همين قناعت كنم كه گويند من امام و خليفه هستم اما در اندوه و پريشانى فقراء شركت نكنم؟ أاقنع من نفسى بان يقال امير المؤمنين و لا أشاركهم فى مكاره الدهر(7) ؟ امام على عليه السلام مى‏فرمود: من در خوراك و پوشاك طورى هستم كه اگر فقيرترين مردم مرا ببيند ميتواند در برابر فقر و فاقه خود صبور و شكيبا باشد زيرا وقتى امام خود را چنين ببيند از وضع و حال خود راضى ميشود.

و باز ميفرمود: من ميدانم كه كسى مثل من نميتواند زندگى كند اما آيا بين امام و مأموم نبايد وجه تشابهى وجود داشته باشد؟ پس تا ميتوانيد از روش من پيروى كنيد.

………………………….

پى‏نوشتها:

(1) امالى صدوق مجلس 47 حديث .14

(2) ينابيع المودة باب 51 ص 150ـبحار الانوار جلد 41 ص 148

(3) ينابيع الموده باب 51 ص .147

(4) كشف الغمه ص 47ـتاريخ طبرى و كتب ديگر.

(5) بحار الانوار جلد 40 ص .345

(6) نهج البلاغه خطبه 159

(7) نهج البلاغه نامه 45 بعثمان بن حنيف

Raz_e_Ghadir@Yahoo.com

/ 0 نظر / 5 بازدید