۰۰۵۰ (عدالت امام علی)

عدالت و حقيقت خواهى على عليه السلام

فان فى العدل سعة و من ضاق عليه العدل فالجور عليه اضيق (نهج البلاغهـاز كلام 15)

امام على عليه السلام مرد حق و عدالت بود و در اين امر به قدرى شدت عمل به خرج ميداد كه فرزند دلبند خود را با سياه حبشى يكسان ميديد، آن حضرت از عمال خود باز جوئى ميكرد و ستمگران را مجازات مينمود تا حق مظلومين را مسترد دارد بدين جهت فرمود: بينوايان ضعيف در نظر من عزيز و گردنكشان ستمگر پيش من ضعيفند. حكومت امام على عليه السلام بر پايه عدالت و تقوى و مساوات و مواسات استوار بود و در مسند قضا جز به حق حكم نميداد و هيچ امرى و لو هر قدر خطير و عظيم بود نميتوانست رأى و انديشه او را از مسير حقيقت منحرف سازد. امام على عليه السلام خود را در برابر خدا نسبت به رعايت حقوق بندگان مسئول ميدانست و هدف او برقرارى عدالت اجتماعى به معنى واقعى و حقيقتى آن بود و محال بود كوچكترين تبعيضى را حتى در باره نزديكترين كسان خود اعمال نمايد چنان كه برادرش عقيل هر قدر اصرار نمود نتوانست چيزى اضافه بر سهم مقررى خود از بيت المال مسلمين از آن حضرت دريابد و ماجراى قضيه آن در كلام خود آن جناب آمده است كه فرمايد:و الله لان ابيت على حسك السعدان مسهدا و اجر فى الاغلال مصفدا احب الى من القى الله و رسوله يوم القيامة ظالما لبعض العباد و غاصبا لشى‏ء من الحطام.. .  به خدا سوگند اگر شب را (تا صبح) بر روى خار سعدان (كه به تيزى مشهور است) به بيدارى بگذرانم و مرا (دست و پا بسته) در زنجيرها بر روى آن خارهابكشند در نزد من بسى خوشتر است از اين كه در روز قيامت خدا و رسولش را ملاقات نمايم در حالي كه به بعضى از بندگان (خدا) ستم كرده و از مال دنيا چيزى غصب كرده باشم و چگونه به خاطر نفسى كه با تندى و شتاب به سوى پوسيدگى برگشته و مدت طولانى در زير خاك خواهد ماند به كسى ستم نمايم؟

و الله لقد رأيت عقيلا و قد املق حتى استماحنى من بركم صاعا...

به خدا سوگند (برادرم) عقيل را در شدت فقر و پريشانى ديدم كه مقدار يك من گندم (از بيت المال) شما را از من تقاضا ميكرد و اطفالش را با مويهاى ژوليده و كثيف ديدم كه صورتشان خاك آلود و تيره و گوئى با نيل سياه شده بود و (عقيل ضمن نشان دادن آنها به من) خواهش خود را تأكيد ميكرد و تقاضايش را تكرار مينمود و من هم به سخنانش گوش ميدادم و (او نيز) گمان ميكرد دينم را به او فروخته و از او پيروى نموده و روش خود را رها كرده‏ام!

فاحميت له حديدة ثم ادنيتها من جسمه ليعتبر بها!...

پس قطعه آهنى را (در آتش) سرخ كرده و نزديك تنش بردم كه عبرت گيرد! از درد آن مانند بيمار شيون و فرياد زد و نزديك بود كه از حرارت آن بسوزد (چون او را چنين ديدم) گفتم اى عقيل مادران در عزايت گريه كنند آيا تو از پاره آهنى كه انسانى آن را براى بازيچه و شوخى گداخته است ناله ميكنى ولى مرا به سوى آتشى كه خداوند جبار آن را براى خشم و غضبش افروخته است ميكشانى؟ آيا تو از اين درد كوچك مينالى و من از آتش جهنم ننالم؟

و شگفت‏تر از داستان عقيل آن است كه شخصى (اشعث بن قيس كه از منافقين بود) شبانگاه با هديه‏اى كه در ظرفى نهاده بود نزد ما آمد (و آن هديه) حلوائى بود كه از آن اكراه داشتم گوئى به آب دهن مار و يا باقى آن خمير شده بود به او گفتم آيا اين هديه است يا زكوة و صدقه است؟ و صدقه كه بر ما اهل بيت حرام است گفت نه صدقه است و نه زكوة بلكه هديه است!

پس به او گفتم مادرت در مرگت گريه كند آيا از طريق دين خدا آمده‏اى كه مرافريب دهى؟ آيا به خبط دماغ دچار گشته‏اى يا ديوانه شده‏اى يا هذيان ميگوئى (كه براى فريفتن على آمده‏اى)؟

و الله لو اعطيت الاقاليم السبعة بما تحت افلاكها على ان اعصى الله فى نملة اسلبها جلب شعيرة ما فعلته...

به خدا سوگند اگر هفت اقليم را با آنچه در زير آسمانهاى آنها است به من بدهند كه خدا را درباره مورچه‏اى كه پوست جوى را از آن بگيرم نا فرمانى كنم هرگز نميكنم و اين دنياى شما در نظر من پست‏تر از برگى است كه ملخى آن را در دهان خود ميجود، على را با نعمت زودگذر دنيا و لذتى كه پايدار نيست چكار است؟

ما لعلى و لنعيم يفنى و لذة لا تبقى (1) .

عبد الله بن ابى رافع در زمان خلافت آن حضرت خازن بيت المال بود يكى از دختران امام على عليه السلام گردن بندى موقة براى چند ساعت جهت شركت در يك مهمانى عيد قربان به عاريه از عبد الله گرفته بود، پس از خاتمه مهمانى كه مهمانان به منزل خود رفتند امام على عليه السلام دختر خود را ديد كه گردن بند مرواريد بيت المال در گردن اوست فى الفور بانگ زد اين گردن بند را از كجا به دست آورده‏اى؟ دخترك با ترس و لرز فراوان عرض كرد از ابن ابى رافع براى چند ساعت به عاريه گرفته‏ام. عبد الله گويد امير المؤمنين عليه السلام مرا خواست و فرمود اى پسر ابى رافع در مال مسلمين خيانت ميكنى؟ عرض كردم پناه بر خدا اگر من به مسلمين خيانت كنم!

فرمود چگونه گردن بندى را كه در بيت المال بود بدون اجازه من و رضايت مسلمين به دختر من عاريه داده‏اى؟

عرض كردم يا امير المؤمنين او دختر شما است و آن را از من به امانت خواسته كه پس بدهد و من خود ضامن آن گردن بند هستم كه آن را محل خود باز گردانم، فرمود همين امروز آن را به محلش برگردان و مبادا براى بار ديگر چنين كارى مرتكب شوى كه گرفتار عقوبت من خواهى شد و اگر او گردن بند را به عاريه مضمونه نگرفته بود اولين زن هاشميه بود كه دستش را مى‏بريدم، دخترش وقتى اين سخن را شنيد عرض‏كرد يا امير المؤمنين من دختر توام چه كسى براى استفاده از آن از من سزاوارتر است؟ حضرت فرمود: اى دختر على بن ابيطالب هواى نفست ترا از راه حق به در نبرد آيا تمام زنهاى مهاجرين در عيد چنين گردن بندى داشتند؟ آنگاه گردن بند را از او گرفت و به محلش باز گردانيد(2) .طلحه و زبير در زمان خلافت امام على عليه السلام با اين كه ثروتمند بودند چشمداشتى از آن حضرت داشتند. امام على عليه السلام فرمود: دليل اين كه شما خودتان را برتر از ديگران ميدانيد چيست؟

عرض كردند در زمان خلافت عمر مقررى ما بيشتر بود حضرت فرمود در زمان پيغمبر صلى الله عليه و آله مقررى شما چگونه بود؟

عرض كردند مانند ساير مردم. امام على عليه السلام فرمود: اكنون هم مقررى شما مانند ساير مردم است آيا من از روش پيغمبر صلى الله عليه و آله پيروى كنم يا از روش عمر؟

چون جوابى نداشتند گفتند ما خدماتى كرده‏ايم و سوابقى داريم! على عليه السلام فرمود خدمات و سوابق من بنا به تصديق خود شما بيشتر از همه مسلمين است و با اين كه فعلا خليفه هم هستم هيچگونه امتيازى ميان خود و فقيرترين مردم قائل نيستم، بالاخره آنها مجاب شده و نا اميد برگشتند.

امام على عليه السلام عدالت را در همه جا مستقر ميكرد و از ظلم و ستم بيزارى ميجست، او پيرو حق بود و هر چه حقيقت اقتضاء ميكرد انجام ميداد دستورات وى كه به صورت فرامين به فرمانداران شهرستانها نوشته شده است حاوى تمام نكات حقوقى و اخلاقى بوده و حقوقدانان جهان از آنها استفاده‏هاى شايانى برده و در مورد حقيقتخواهى آن حضرت قضاوت نموده‏اند. جرجى زيدان در كتاب معروف خود (تاريخ تمدن اسلام) چنين مينويسد: ما كه على بن ابيطالب و معاوية بن ابى سفيان را نديده‏ايم چگونه ميتوانيم آنها را از هم تفكيك كنيم و به ميزان ارزش وجود آنها پى ببريم؟

ما از روى سخنان و نامه‏ها و كلماتى كه از على و معاويه مانده است پس از چهارده قرن به خوبى ميتوانيم درباره آنها قضاوت كنيم. معاويه در نامه‏هائى كه به عمال و حكام خود نوشته بيشتر هدفش اينست كه آنها بر مردم مسلط شوند و زر و سيم به دست آورند سهمى را خود بردارند و بقيه را براى او بفرستند ولى على بن ابيطالب علیه السلام در تمام نامه‏هاى خود به فرمانداران خويش قبل از هر چيز اكيدا سفارش ميكند كه پرهيزكار باشند و از خدا بترسند، نماز را مرتب و در اوقات خود بخوانند و روزه بدارند، امر بمعروف و نهى از منكر كنند و نسبت به زير دستان رحم و مروت داشته باشند و از وضع فقيران و يتيمان و قرض داران و حاجتمندان غفلت نورزند و بدانند كه در هر حال خداوند ناظر اعمال آنان است و پايان اين زندگى گذاشتن و گذشتن از اين دنيا است(3) .

هيچيك از علماى حقوق روابط افراد و طبقات را با هم و همچنين مناسبات.اجتماع را با حكام دولتى مانند آن حضرت بيان ننموده‏اند، امام على عليه السلام جز راستى و درستى و حق و عدالت هدفى نداشت و از دسيسه و حيله و نيرنگ بر كنار بود. موقعي كه به خلافت رسيد و عمال و حكام عثمان را معزول نمود عده‏اى از يارانش عرض كردند كه عزل معاويه در حال حاضر مقرون به صلاح نيست زيرا او مردى فتنه جو است و بآسانى دست از امارت شام بر نميدارد، امام على عليه السلام فرمود من براى يك ساعت هم نميتوانم اشخاص فاسد و بي دين را بر جماعت مسلمين حكمروا بينم .

گروهى كوته نظر را عقيده بر اين است كه امام على عليه السلام به سياست آشنائى نداشت زيرا اگر معاويه را فورا عزل نميكرد بعدا ميتوانست او را معزول كند و يا در شوراى 6 نفرى عمر اگر موقة سخن عبد الرحمن بن عوف را ميپذيرفت خلافت به عثمان نميرسيد و اگر عمرو عاص را در جنگ صفين رها نميساخت به معاويه غالب ميشد و جريان حكميت پيش نمي آمد و و...سخنان و اعتراضات اين گروه از مردم در بادى امر صحيح به نظر ميرسد ولى بايد دانست كه امام على عليه السلام مردم كريم و نجيب و بزرگوار و طرفدار حق و حقيقت بود و او نمى‏توانست معاويه و امثال او را بر مسلمين والى نمايد زيرا حكومت او كه همان خلافت الهيه بود با حكومت ديگران فرق داشت، حكومت الهيه با توجه به مبانى عاليه اخلاقى و فضائل نفسانى مانند عدل و انصاف و تقوى ‏و فضيلت و حكمت و امثال آنها پى ريزى شده و مصالح فردى و اجتماعى مسلمين را در نظر ميگيرد و آنچه بر خلاف حق و عدالت است در چنين روشى ديده نميشود، امام على عليه السلام مظهر صفات خدا و نماينده او در روى زمين است و اعمالى كه انجام ميدهد بايد منطبق با حقيقت و دستور الهى باشد.

سياست و دسيسه و گول زدن شيوه اشخاص حيله‏گر و نيرنگ باز و فريبكار است براى امام على عليه السلام انجام اين اعمال شايسته نبود نه اين كه او نميتوانست مانند ديگران زرنگى به خرج دهد چنان كه خود آن حضرت فرمايد:

و الله ما معاوية بادهى منى و لكنه يغدر و يفجر.

به خدا سوگند معاويه از من زيركتر و با هوش‏تر نيست و لكن او مكر ميكند و مرتكب فجور ميگردد.و باز فرمود:

لو لا التقى لكنت ادهى العرب.

يعنى اگر تقوى نبود (به فرض محال من تقوى نداشتم) از تمام عرب زرنگتر بودم ولى تجلى حق سراپاى على را فرا گرفته بود او حق ميگفت و حق ميديد و حق ميجست و از حق دفاع ميكرد.

درباره عدالت امام على عليه السلام نوشته‏اند كه سوده دختر عماره همدانى پس از شهادت آن حضرت براى شكايت از حاكم معاويه (بسر بن ارطاة) كه ظلم و ستم روا ميداشت به نزد او رفت و معاويه او را كه در جنگ صفين مردم را به طرفدارى امام على عليه السلام عليه معاويه تحريك ميكرد سرزنش نمود و سپس گفت حاجت تو چيست كه اينجا آمده‏اى؟

سوده گفت به سر اموال قبيله ما را گرفته و مردان ما را كشته و تو در نزد خداوند نسبت به اعمال او مسئول خواهى بود و ما براى حفظ نظم به خاطر تو با او كارى نكرديم اكنون اگر به شكايت ما برسى از تو متشكر ميشويم و الا ترا نا سپاسى كنيم معاويه گفت اى سوده مرا تهديد ميكنى؟ سوده لختى سر بزير انداخت و آن گاه گفت:

صلى الاله على روح تضمنها

قبر فاصبح فيها العدل مدفونا

يعنى خداوند درود فرستد بر روان آن كه قبرى او را در بر گرفت و عدالت نيز با او در آن قبر مدفون گرديد. معاويه گفت مقصودت كيست؟

سوده گفت به خدا سوگند او امير المؤمنين على عليه السلام است كه در زمان ‏خلافتش مردى را براى اخذ صدقات به نزد ما فرستاده بود و او بيرون از طريق عدالت رفتار نمود من براى شكايت پيش آن حضرت رفتم وقتى خدمتش رسيدم كه آنجناب براى نماز در مصلى ايستاده و ميخواست تكبير بگويد چون مرا ديد با كمال شفقت و مهربانى پرسيد آيا حاجتى دارى؟ من جور و جفاى عامل او را بيان كردم چون سخنان مرا شنيد سخت بگريست و رو به آسمان كرد و گفت اى خداوند قاهر و قادر تو ميدانى كه من اين عامل را براى ظلم و ستم به بندگان تو نفرستاده‏ام و فورا پاره پوستى از جيب خود بيرون آورد و ضمن توبيخ آن عامل به وسيله آيات مباركات قرآن به او نوشت كه به محض رؤيت اين نامه، ديگر در عمل صدقات داخل مشو و هر چه تا حال دريافت كرده‏اى داشته باش تا ديگرى را بفرستم كه از تو تحويل گيرد، و آن نامه را به من داد و در نتيجه دست حاكم ستمگر از تعدى و تجاوز به مال ديگران كوتاه گرديد.

معاويه چون اين سخن شنيد به كاتب خود دستور داد كه نامه‏اى به بسر بن ارطاة بنويسد كه آن چه از اموال قبيله سوده گرفته است بدانها مسترد نمايد(4) .

بارى امام على عليه السلام در تمام نامه‏هائى كه به حكام و فرمانداران خود مينوشت هم چنان كه جرجى زيدان نيز تصريح كرده راه حق را نشان ميداد و عدل و داد و تقوى و درستى را توصيه ميفرمود، اگر دوران حكومت آن حضرت به طول ميانجاميد و هرج و مرج و جنگهاى داخلى وجود نداشت بلا شك وضع اجتماعى مسلمين طور ديگر ميشد و سعادت دين و دنيا نصيب آنان ميگشت زيرا روش امام على عليه السلام در حكومت، مصداق خارجى عدالت بود كه از تقوى و حقيقت خواهى او سرچشمه ميگرفت و براى روشن شدن مطلب به فرازهائى از عهد نامه آنجناب كه به مالك اشتر نخعى والى مصر مرقوم فرموده ذيلا اشاره ميشود: اى مالك ترا به كشورى فرستادم كه پيش از تو فرمانروايان دادگر و ستمكار در آنجا بوده‏اند و مردم در كارهاى تو به همان گونه مينگرند كه تو در كارهاى حكمرانان قبيل مينگرى و همان سخنان را درباره تو گويند كه تو در مورد پيشينيان گوئى و چون به وسيله آنچه خداوند درباره نيكان بر زبان مردم جارى ميكند ميتوان آنها را شناخت لذا بايد بهترين ذخيره‏ها در نزد تو ذخيره عمل نيك باشد. (اى مالك) مهار هوى و هوست را بدست گير و بنفس خود از آنچه برايت مجاز و حلال نيست بخل ورز كه بخل ورزيدن به نفس در مورد آنچه خوشايند و يا نا خوشايند آن باشد عدل و انصاف است،قلبا با مردم مهربان باش و با آنها با دوستى و ملاطفت رفتار كن و مبادا به آنان چون حيوان درنده باشى كه خوردن آنها را غنيمت داند زيرا آنان دو گروهند يا برادر دينى تواند و يا (اگر همكيش تو نيستند) مانند تو مخلوق خدا هستند(5) كه از آنها لغزشها و خطايائى سر ميزند و دانسته و ندانسته مرتكب عصيان و نا فرمانى ميشوند بنا بر اين آنها را مورد عفو و اغماض خود قرار بده همچنان كه دوست دارى كه تو خود از عفو و گذشت خداوند برخوردار شوى زيرا تو ما فوق و رئيس آنهائى و آن كه ترا بدانها فرمانروا كرده ما فوق تست و خداوند نيز از كسى كه ترا والى آنها نموده ما فوق و برتر است و از تو رسيدگى به كارهاى آنها خواسته و آن را موجب آزمايش تو قرار داده است.

(اى مالك) مبادا خود را در معرض جنگ با خدا قرار دهى زيرا تو نه در برابر خشم و قهر او قدرتى دارى و نه از عفو و رحمتش بى نياز هستى،و هرگز از عفو و گذشتى كه درباره ديگران كرده‏اى پشيمان مباش و به كيفر و عقوبتى هم كه ديگران را نموده‏اى شادمان مشو و به تند خوئى و غضبى كه از فرو خوردن آن در نفس خود وسعتى يابى شتاب مكن و نبايد بگوئى كه به من امارت داده‏اند و من دستور ميدهم بايد اجراء نمايند زيرا اين روش سبب فساد دل و موجب ضعف دين و نزديكى جستن به حوادث و تغيير نعمت‏ها است.

(اى مالك) زماني كه اين حكومت و فرمانروائى براى تو بزرگى و عجب پديد آورد به عظمت ملك خداوند كه بالاتر از تست و به قدرت و توانائى او نسبت به خودت ‏به آنچه از نفس خويش به انچه در اثر عجب و كبر از عقل و خردت نا پيدا گشته به سوى تو باز ميگردد، و از اين كه خود را با خداوند در بزرگى و عظمت برابر گيرى و يا خويشتن را در جبروت و قدرت همانند او قرار دهى سخت بر حذر باش زيرا خداوند هر گردنكشى را خوار كند و هر متكبرى را پست و كوچك نمايد.

(اى مالك) خدا را انصاف ده و درباره مردم نيز از جانب خود و نزديكانت و هر كسى كه از زير دستانت دوست دارى با انصاف رفتار كن كه اگر چنين نكنى ستمكار باشى، و كسى كه به بندگان خدا ستم كند خداوند به عوض بندگان با او دشمن ميشود و خداوند هم با كسى كه مخاصمه و دشمنى كند حجت و برهان او را باطل سازد و آن كس با خدا در حال جنگ است تا موقعي كه دست از ستمكارى بكشد و به توبه گرايد، و هيچ چيز مانند پايدارى بر ستم در تغيير نعمت خدا و زود به غضب آوردن او مؤثر نيست زيرا خداوند دعاى ستمديدگان را ميشنود و در كمين ستمكاران است.

(اى مالك) بايد كه دورترين و دشمن‏ترين زير دستانت نزد تو آن كسى باشد كه بيش از همه در صدد عيبجوئى مردم ميباشد زيرا كه مردم را عيوب و نقاط ضعفى ميباشد كه براى پوشانيدن آنها والى و حاكم از ديگران شايسته‏تر است پس مبادا عيوب پنهانى مردم را كه از نظر تو پوشيده است جستجو و آشكار سازى چون كه تو فقط عيوبى را كه آشكار است بايد پاك كنى و خداوند بدانچه از نظر تو پنهان است حكم ميكند، بنا بر اين تا ميتوانى زشتى مردم را بپوشان تا خداوند نيز از تو آنچه را كه از عيوب تو دوست دارى از مردم پوشيده باشد بپوشاند.

(اى مالك) گره هر گونه كينه‏اى را كه ممكن است مردم از تو در دل داشته باشند با حسن سلوك و رفتار خوش از دل مردم بگشاى و رشته هر نوع انتقام و دشمنى را در باره ديگران از خود قطع كن و خود را از هر چيزى كه به نظر تو درست نباشد نادان نشان ده و در گواهى نمودن گفته‏هاى سخن چين عجله مكن زيرا كه سخن چين هر چند خود را به نصيحت گويان مانند كند خيانتكار است، و در جلسه مشورت خود شخص بخيل را راه مده كه ترا از فضل و بخشش باز گرداند و از فقر و تهيدستى ميترساند و همچنين شخص ترسو را داخل مكن كه ترا از انجام كارهاى بزرگ نا توانت سازد و نه حريص و طمعكار را كه شدت حرص را توأم با ستمگرى در نظر تو جلوه دهد زيرا كه بخل و جبن و حرص غرايز مختلفى هستند كه بد گمانى به خداوند آنها را گرد آورد .

(اى مالك) تا ميتوانى بپارسايان و راستان بچسب و آنها را وادار كن كه در مدح تو مبالغه نكنند و به علت كار نا صوابى كه نكرده‏اى شادمانت نگردانند زيرا اصرار و مبالغه در مدح،انسان را خود بين و خود پسند كرده و كبر و سر كشى پديد آورد و نبايد كه نيكو كار و بدكار در نزد تو بيك درجه و پايه باشند زيرا اين روش، نيكوكاران را به نيكو كارى دلسرد و بى ميل ميكند و بدكاران را به بدكارى عادت دهد، و هر يك از آنان را بدانچه براى خود ملزم نموده‏اند الزام كن (نيكوكاران را پاداش بده و بدكاران را به كيفر رسان) و بايد اقامه فرائضى كه انجام آنها براى خدا است در موقع مخصوصى باشد كه به وسيله آن دينت را خالص ميگردانى، پس در قسمتى از شب و روز خود تنت را براى عبادت خدا به كار بينداز و بدانچه به وسيله آن به خدا نزديكى جوئى كاملا وفا كرده و آنرا بدون عيب و نقص انجام ده اگر چه اين كار بدن ترا برنج و تعب افكند.

و موقعي كه با مردم به نماز جماعت برخيزى نه مردم را متنفر كن و نه نماز را ضايع گردان (با طول دادن ركوع و سجود و قنوت مردم را خسته مكن و در عين حال از واجبات نماز هم چيزى فرو مگذار تا موجب تباهى آن نشود يعنى فقط باداى واجبات نماز به طرز صحيح بپرداز) زيرا در ميان مردم كسانى هستند كه عليل و بيمار بوده و يا كارهاى فورى دارند.

(اى مالك) از خود بينى و خود خواهى و از اعتماد به چيزى كه ترا به خود پسندى وادارت كند و از اين كه بخواهى ديگران ترا زياد بستايند سخت بپرهيز زيرا اين صفات زشت از مطمئن‏ترين فرصت‏هاى شيطان است كه به وسيله آنها هر گونه نيكى نيكو كاران را باطل و تباه سازد، و بپرهيز از اين كه در برابر نيكى و احسانى كه به مردم زير فرمانت نموده‏اى براى آنان منتى نهى و يا كارى را كه براى آنها انجام داده‏اى براى افتخار آنرابزرگ شمارى و زياده از حد جلوه دهى و يا وعده‏اى به آنان دهى و وفا نكنى زيرا كه منت نهادن احسان را باطل ميكند و كار را بزرگ وانمود كردن نور حق را مى‏برد و خلف وعده در نزد خدا و مردم موجب خشم و دشمنى است چنان كه خداى تعالى فرمايد (خداوند سخت دشمن دارد اين كه بگوئيد آنچه را كه نميكنيد) .

و از تعجيل و شتابزدگى در انجام كارها پيش از رسيدن موقع آنها و يا سخت كوشيدن در هنگام دسترسى بدانها و يا از لجاجت و ستيزگى در كارى كه راه صحيح آن را ندانى و همچنين از سستى به هنگامى كه طريق وصول بدان روشن است بپرهيز،پس هر چيزى را بجاى خود بنه و هر كارى را به جاى خويش بگذار.

و بر تو واجب است كه آنچه بر پيشينيان گذشته مانند احكامى كه بعدل و داد صادر كرده و يا روش نيكى كه به كار بسته‏اند و يا حديثى كه از پيغمبر صلى الله عليه و آله نقل نموده و يا امر واجبى كه در كتاب خدا بدان اشاره شده و آنها انجام داده‏اند بياد آرى و آنگاه بدانچه از اين امور مشاهده كردى كه ما بدان رفتار كرديم تو هم از ما اقتداء كرده و رفتار كنى و در پيروى كردن آنچه در اين عهد نامه بتو سفارش كردم كوشش نمائى و من با اين پيمان حجت خود را بر تو محكم نمودم تا موقعي كه نفس تو به سوى هوى و هوس بشتابد عذر و بهانه‏اى نداشته باشى (گر چه) به جز خداى تعالى هرگز كسى از بدى نگه نميدارد و به نيكى توفيق نميدهد، و آنچه رسول خدا صلى الله عليه و آله در وصاياى خود به من تأكيد فرمود ترغيب و كوشش در نماز و زكوة و مهربانى بر بندگان و زير دستان بود من نيز عهدنامه خود را كه به تو نوشتم با قيد سفارش آن حضرت خاتمه ميدهم و لا حول و لا قوة الا بالله العلى العظيم.

به طوري كه ملاحظه ميشود تمام دستورات امام على عليه السلام از تقوى و عدالت و حقيقت خواهى، و عطوفت و مهربانى او نسبت به مردم حكايت ميكند و اين دستورات تنها براى مالك نبود بلكه براى كليه حكام خود فرامينى مشابه دستورات گذشته صادر فرموده است.

پى‏نوشتها:

(1) نهج البلاغه كلام .215

(2) بحار الانوار جلد 40 ص .377

(3) نهج البلاغه چيست ص .3

(4) كشف الغمه ص .50

(5) با اين كه در عصر حاضر سخن از رعايت حقوق بشر است هنوز ميان ملل مترقى دعواى نژاد پرستى و سياه و سفيد وجود دارد ولى امام على عليه السلام در 14 قرن پيش چنين امتيازاتى را موهوم شمرده و ميفرمايد مردم از هر كيش و طبقه‏اى كه باشند در برابر عدالت اجتماعى برابرند گفتن چنين سخنى در چنان زمانى كه كسى از حقوق طبيعى انسانى اطلاعى نداشت خود نوعى معجزه است.

Raz_e_Ghadir@Yahoo.com

/ 0 نظر / 7 بازدید