۰۰۳۵

بزرگان اهل سنت درباره مولا علی علیه السلام چه نظری دارند

قسمت چهارم

عمرو عاص نيز در مدح امام على عليه السلام قصيده‏اى دارد معروف به جلجليه كه در آن به ماجراى روز غدير اشاره كرده و ولايت آن حضرت را تصديق و تأييد كرده است و جريان امر بدين قرار بوده كه پس از آن كه عمرو عاص چنان كه سابقا اشاره شد از جانب معاويه به حكومت مصر منصوب گرديد معاويه از او تقاضاى خراج مصر را نمود عمرو اعتنائى نكرد معاويه براى بار دوم و سيم قضيه را تعقيب كرد عمرو در پاسخ معاويه قصيده غرائى سروده و به او ارسال نمود علامه امينى آن را در جلد دوم الغدير آورده و دانشمند محترم محمد على انصارى نيز قصيده مزبور را به صورت نظم ترجمه كرده است و ما ذيلا همان ترجمه را مينگاريم:

معاويه هلا اى مرد جاهل‏ 
نقاب جهل را از رخ فرو هل‏ 
مگر كردى تو مكر من فراموش‏ 
بصفين در چنان غوغاى هائل‏ 
گروهى سوى تو از مردم شام‏ 
نهاده رو بدستور تو مايل‏ 
بدانها گفتمى هر فرض و واجب‏ 
بدون حب تو كارى است باطل‏ 
تمام،اين‏گفته را از من شنفتند 
ز حق گرداند روى آن جيش غافل‏ 
ز من پرسان همه جهال شامى‏ 
كه آيا ما ببريم از على دل؟ 
بگفتم بايد آرى برگزيدن‏ 
چنان مفضول بر آن مرد فاضل‏ 
على چون خون عثمان ريخت بر خاك‏ 
از او ريزيد خون چون دمع هاطل‏ 
چو جيش شام از من اين شنيدند 
بجنگ و كينه گرديدند شاغل‏ 
همه بند كمر را تنگ بستند 
كه جويند از غضنفر خون نعثل‏ 
على چون اژدهاى مردم او بار 
چو ديدم پاره كرد از ما سلاسل‏ 
مصاحف بر سنان نيزه بستم‏ 
برايت كردم آسان كار مشكل‏ 
بلشگر كشف عورت ياد دادم‏ 
كه چون بايد عقب زد شير مقبل‏ 
به پيش نيش تيغ شير يزدان‏ 
بروى خاك،خود كردم شل و ول‏ 
معاويه مگر كردى فراموش‏ 
نمودم دومة الجندل چو منزل‏ 
چو عجل سامرى آن اشعرى مرد 
ابو موسى سفيه و غير عاقل‏ 
مرا دانست همچون خويش نادان‏ 
چنان گاوى مرا بد در مقابل‏ 
بنرميها چنانش بردم از راه‏ 
كه مقصودم همه زو گشت حاصل‏ 
على را از خلافت خلع كردم‏ 
بسان خلع خاتم از انامل‏ 
ترا پوشاندم آن جامه به پيكر 
چنان نعلى كه پوشانى بناعل‏ 
پس از مأيوسى از كار خلافت‏ 
شدى از من تو سر خيل قبائل‏ 
ترا من بر سر منبر نشاندم‏ 
همه رنج تو از من گشت زايل‏ 
ترا من كرده‏ام مشهور آفاق‏ 
خر و بار است مشهور از اوائل‏ 
بدان اى زاده هند جگر خوار 
اعالى نيز دانند و اسافل‏ 
اگر نيرنگ و مكر من نمى‏بود 
نمى‏بودى خلافت را تو شامل‏ 
بدل كردم بدنيا دين خود را 
فكندم خود بچاهى گود و هائل‏ 
مگر ما،در غدير خم نبوديم‏ 
محمد نزد طفل و پير و كامل‏ 
بفرمان خدا با ساربان گفت‏ 
الا يا ناقگى محمل فرو هل‏ 
سريرى از جهاز اشتران ساخت‏ 
كه بينندش همه خيل و قوافل‏ 
كمرگاه على را چنگ بر زد 
همه ديديم از او دست و انامل‏ 
على را گفت مير مؤمنان است‏ 
بدان جبريل از عرش است نازل‏ 
هر آنكس را منم مولا و آقا 
على مولا است گر دانا و جاهل‏ 
هر آنكس عهد ما را در شكسته است‏ 
خدا زو بشكند بند و مفاصل‏ 
عمر آن كوترا شيخ و دليل است‏ 
به بخ بخ على را گشت قائل‏ 
بجان و دل على را دست بوسيد 
به بيعت او از اول گشت داخل‏ 
من و تو هر دو،با كارى كه كرديم‏ 
بدوزخ هر دو خود كرديم داخل‏ 
كجا با خون عثمان ميتوان رست‏ 
از آن موقف كه بس سختست مخجل‏ 
على در حشر فردا دشمن ما است‏ 
ز ما كيفر كشد خلاق عادل‏ 
نميدانم چه عذر آريم فردا 
چه بايد گفت پاسخ در مقابل‏ 
بمن بستى تو عهد اى زاده هند 
كه چون آن جنگ و كين گرديد زايل‏ 
ز شيران حجازى بسته شد دست‏ 
كشيدى رخت از آن دريا بساحل‏ 
مرا بخشى تو استاندارى مصر 
شوم سيراب از آن شيرين مناهل‏ 
ز دين بگذشته كوشيدم كه تا آنك‏ 
ترا بر تخت بنشاندم بباطل‏ 
بتو گرديد صافى عرصه ملك‏ 
همه شيران كشيدى در سلاسل‏ 
روان شد از تو فرمان در ممالك‏ 
بسويت آمد از هر سو قوافل‏ 
كنون از من خراج مصر خواهى؟ 
زهى سوداى خام و فكر باطل! 
بياد آور همان شب را كه چون سگ‏ 
سپاهت ميزدى فرياد هائل‏ 
ز دست حيدر صفدر فتاده‏ 
بچرخ چارمين بانگ زلازل‏ 
ز تيغ مالك اشتر طپيده‏ 
بخون سر لشگرانت همچو بسمل‏ 
ز ترس و بيم مردان عراقى‏ 
بگردت لشگرت نوح ثواكل‏ 
تو چون مرغى كه سخت افتاده در دام‏ 
رهائى خواستى زان دام مشكل‏ 
بدان وسعت فضا بر سينه‏ات تنگ‏ 
بچشمت كوه و تل چون حب فلفل‏ 
بذيل من زدى دست و من از مكر 
از آن آشوب كردم راحتت دل‏ 
كنون يكسو نهى شرم و حيا را 
دهى تشكيل دور از من محافل‏ 
شنيدستم كه تا با عتبه گفتى‏ 
كه بنمايد بمصر و نيل منزل‏ 
بحق حق شنيدم گر كه زين بعد 
نشينى بين اقران و اماثل‏ 
چنان فرعون آرى ياد از مصر 
چنان هامان ز تو كوبم كواهل‏ 
يكى لشگر روان سازم سوى شام‏ 
شرائينت بر آرند از مفاصل‏ 
ز او رنگ خلافت بر سر خاك‏ 
كشانندت نشانندت بمعزل‏ 
على شايسته او رنگ شاهى است‏ 
نه تو اى مرد رذل و پست و جاهل‏ 
كجا آنكرمك شب تاب و خورشيد 
بسيمرغى مگس كى شد معادل‏ 
معاويه است مركز بر بديها 
على مجموعه و كان فضائل

ادامه دارد……..

پی نوشت

محمد صلى الله عليه و آله پيغمبر شناخته شده جلد اول ص .367

Raz_e_Ghadir@yahoo.com

/ 0 نظر / 7 بازدید