۰۰۱۶

اصحاب امام على عليه السلام
حضرت على عليه السلام را اصحاب خاص و شيعيان فداكارى بود كه در همه حال در راه محبت و طاعت او از بذل جان مضائقه ننموده و همواره مورد لطف و عنايت آن حضرت قرار گرفته بودند ذيلا به طور اختصار به شرح حال بعضى از آنان اشاره ميشود.
مالك اشتر نخعى
تعريف و توصيف مالك خارج از آن است كه در اين چند سطر نوشته, اشاره نمائيم. ميفرمايد يكى از بندگان خدا را به سوى شما (براى حكومت) روانه كردم كه در روزهاى خوفناك نميخوابد و در ساعات وحشت و اضطراب از برابر دشمن بر نميگردد و بيمناك نشود و بر بدكاران از سوزاندن آتش سخت‏تر است و او مالك بن حارث از قبيله مذحج است پس سخنش را بشنويد و فرمانش را در آنچه با حق مطابقت دارد اطاعت كنيد فانه سيف من سيوف الله زيرا او شمشيرى از شمشيرهاى خدا است كه تيزى آن كند نشود و ضربتش بى اثر نباشد 1
آرى مالك سيف الله المسلول بود كه با شمشير آتشبار خود خرمن هستى منافقين را خاكستر مينمود و مقام شامخى داشت كه امام على عليه السلام درباره‏اش فرمود: لقد كان لى كما كنت لرسول الله يعنى مالك براى من چنان بود كه من نسبت به رسول خدا بودم اگر به اين كلام امام توجه دقيق شود آن وقت ميزان عظمت و علو منزلت ‏مالك روشن ميگردد.
ابن ابى الحديد در شرح نهج البلاغه ميگويد اگر كسى سوگند ياد كند كه خداى تعالى در ميان عرب و عجم كسى را مانند مالك خلق نكرده است مگر استادش على بن ابيطالب را گمان نميكنم كه در سوگند خود گناهى كرده باشد زندگى مالك اهل شام و مرگ وى اهل عراق را پريشان نمود . رشادتهاى مالك در جنگ صفين غير قابل توصيف است و معاويه او را دست راست حضرت على علیه السلام ميناميد، پس از مراجعت از صفين امام على عليه السلام او را بفرماندارى مصر اعزام نمود و در قلزم به وسيله نافع مسموم گرديد.
خبر شهادت وى امام على عليه السلام را بياندازه متأثر نمود و براى آن شجاع بى نظير بسيار گريه نمود و فرمود خدا رحمت كند مالك را و سپس فرمود مالك اگر كوه بود كوهى عظيم بود و اگر سنگ بود سنگى صلب و سخت بود مرگ او اهل شام را عزيز و اهل عراق را ذليل نمود پس از اين ديگر مثل مالك را نخواهم ديد.

ـ اويس قرنی
اويس بسيار عابد و عارف بود و او را از زهاد ثمانيه شمرده‏اند در يمن شتربانى مينمود و نفقه مادرش را به عهده داشت براى زيارت پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله از مادرش اجازه خواست كه به مدينه سفر كند مادرش گفت برو ولى زياده از نيم روز توقف منما!
اويس كه به مدينه رسيد به خانه رسول خدا رفت ولى آن حضرت در مدينه حضور نداشت اويس پس از چند ساعت توقف در حالي كه به زيارت رسول اكرم صلى الله عليه و آله هم موفق نشده بود به يمن بازگشت، چون رسول خدا به مدينه آمد و وارد خانه شد فرمود اين نور كيست كه در اينجا مينگرم؟گفتند شتربانى به نام اويس از يمن آمده بود و پس از مدتى توقف مراجعت نمود فرمود اين نور را در خانه ما به هديه گذاشته است 2
در مجالس المؤمنين است كه پيغمبر صلى الله عليه و آله او را نفس الرحمن ميناميد و ميفرمود من از جانب يمن بوى خدا ميشنوم سلمان عرض كرد اين شخص‏ كيست؟ فرمود: ان باليمن شخصا يقال له اويس القرنى يحشر يوم القيامة واحدة يدخل فى شفاعته مثل ربيعة و مضر،الا من راه منكم يقرءه منى السلام 3
يعنى در يمن شخصى است كه او را اويس قرنى گويند روز قيامت تنها محشور شود و در شفاعت او باندازه قبيله ربيعه و مضر داخل ميشوند،هر كه از شما او را ديد سلام مرا به او برساند .
اويس در صفين به خدمت امام على عليه السلام رسيده و بيعت نمود و در ركاب وى جنگ كرد و در همان جنگ به درجه شهادت نائل آمد.
ـ محمد بن ابى بكر
از اصحاب مخصوص امام على عليه السلام بلكه به جاى فرزند آن حضرت است كه درباره‏اش فرمود: محمد پسر من بوده ولى از صلب ابو بكر است، در جنگهاى جمل و صفين در ركاب امام على عليه السلام رشادتها نمود و پس از صفين از طرف حضرت على علیه السلام به حكومت مصر منصوب شد و به دستور معاويه و حيله عمرو عاص مردم مصر بر او شوريدند و پس از كشتن وى جسدش را در شكم الاغ مرده‏اى گذاشته و آتش زدند.
خبر شهادت او امام على عليه السلام را بى نهايت پريشان نمود زيرا علاوه بر اين كه محمد از ياران با وفاى حضرت على عليه السلام بود مادرش اسماء بنت عميس هم زوجه آن حضرت بود، محمد هنگام شهادت 28 سال داشت و يك طفل هفت ساله از خود بيادگار گذاشته بود.
اشعار زير از محمد بن ابى بكر است كه در حقانيت امام على عليه السلام و مذمت پدرش (ابو بكر) سروده است:
يا ابانا قد وجدنا ما صلح‏
خاب من انت ابوه و افتضح‏
انما اخرجنى منك الذى
‏ اخرج الدر من الماء الملح
‏ انسيت العهد فى خم و ما
قاله المبعوث فيه و شرح‏
فيك وصى احمد فى يومها
ام لمن ابواب خيبر قد فتح‏
ما ترى عذرك فى الحشر غدا
يا لك الويل اذا الحق اتضح‏
و عليك الخزى من رب السماء
كلما ناح حمام او صدح
‏ يا بنى الزهراء انتم عدتى
‏ و بكم فى الحشر ميزانى رجح‏
و اذا صح ولائى لكم
‏ لا ابالى اى كلب قد نبح 4
ـ اى پدر آنچه راه صلاح و درستى بود ما (در نتيجه پيروى از امام على عليه السلام) پيدا كرديم، زيانكار و رسوا است كسى كه پدرش تو باشى.
ـمرا از صلب تو بيرون آورد آن (خدائى) كه مرواريد را از آب شور (دريا) بيرون آورد.
ـ آيا تو (به اين زودى) عهد خلافت را كه پيغمبر مبعوث در غدير خم (درباره امام على عليه السلام) فرمود و شرح داد فراموش كردى؟
ـ آيا در آن روز پيغمبر احمد مختار درباره تو وصيت كرد يا در مورد آن كه درهاى خيبر را گشود؟
ـ فرداى قيامت در محشر عذرت را چه ميبينى (كه خلافت را غصب كردى) واى بر تو چون حق آشكار شود.
ـ و از پروردگار آسمان بر تو رسوائى و خوارى باد هر زماني كه كبوترى نوحه كند و يا بخواند
ـ اى اولاد فاطمه شمائيد پناهگاه من و به وسيله ولايت شما در محشر ميزان اعمال نيك من سنگينى خواهد كرد.
ـو چون دوستى و اخلاص من براى شما سالم و بى عيب باشد باكى ندارم چه سگى پارس كند (از مخالفت ابو بكر چه ضرر ميرسد) .
ميثم تمار
از خواص اصحاب امام على عليه السلام بوده و مورد توجه آن حضرت قرار گرفته بود و در دوستى و محبت خود نسبت به امام على عليه السلام ثابت وپايدار بود و بالاخره در راه محبت آن جناب به دستور عبيد الله بن زياد بدار آويخته شد و آن ملعون ميثم را با وضع فجيعى به درجه شهادت رسانيد.
امام على عليه السلام قبلا شهادت او را به دست ابن زياد بوى خبر داده و حتى درخت خرمائى را كه ميثم بتنه آن به دار آويخته شده بود به او نشان داده بود و آن درخت كنار خانه عمرو بن حريث بود از اين رو ميثم گاهگاهى مي آمد به آن درخت آب ميداد و در پاى آن نماز ميخواند و به عمرو بن حريث ميگفت من همسايه تو خواهم بود حق همسايگى را با من خوب به جا بياور عمرو از سخنان ميثم چيزى نميفهميد و گمان ميكرد او قصد دارد يكى از خانه‏هاى اطراف منزل او را خريدارى كند ولى پس از آن كه ميثم به دستور ابن زياد به چوب آن درخت دار زده شد عمرو بن حريث متوجه مقصود ميثم شد و دانست كه منظور او از گفتن آن سخنان چه بوده است 5
كميل بن زياد
از كبار تابعين و از اصحاب خاص امام على عليه السلام بود و عرفا او را صاحب سر امير المؤمنين گويند چنانكه خودش هنگام سؤال از حقيقت به آن حضرت عرض ميكند: الست صاحب سرك؟
دعاى كميل مشهور است كه حضرت على عليه السلام بوى تعليم داده است.
وقتى حجاج بن يوسف والى كوفه شد كميل را طلبيد و كميل كه ميدانست حجاج او را خواهد كشت گريخت حجاج عطاياى طايفه و قوم كميل را قطع نمود كميل كه چنين ديد گفت من پير شده‏ام و عمر من تمام ميشود سزاوار نيست كه قوم و خويشان من از دريافت عطاياى خود ممنوع شوند لذا خود را به حجاج تسليم نمود حجاج گفت خيلى مايل بودم كه به تو دست بيابم كميل گفت از عمر من چيزى باقى نمانده لكن موعد خداوند است و پس از قتل هم حساب است و امير المؤمنين علی عليه السلام نيز به من خبر داده است كه تو قاتل من هستى حجاج گفت تو در قتل عثمان شريك بوده‏اى و بدين بهانه دستور داد سرش را از بدن جدا نمودند و كميل در نود سالگى به درجه شهادت رسيد 6
عبد الله بن عباس
معروف به ابن عباس پسر عموى امام على عليه السلام و از اصحاب‏ و محبين آن حضرت بوده است.ابن عباس در علم انساب و فقه و تفسير مهارت داشت و اين افتخارات را در اثر شاگردى حضرت على عليه السلام به دست آورده بود، مرد موقع شناس و بصير و يكى از رجال ممتاز بود بدين جهت هنگام انتخاب حكمين در صفين على عليه السلام او را تعيين نمود ولى مورد قبول سپاهيانش واقع نشد.
ابن عباس از دوستداران و شيعيان حقيقى على عليه السلام بود و هنگام شهادت آن جناب خيلى متأثر و محزون بود و در اثر گريستن زياد در اواخر عمر نابينا شد و به همان وضع از دنيا رفت.
قنبر
غلام مخصوص امام على عليه السلام بود و حجاج بن يوسف او را دستگير كرد و گفت تو بنده على بن ابيطالب هستى؟قنبر گفت من بنده خدا هستم و على هم ولي نعمت من است. حجاج گفت از دين على تبرى و بيزارى بجوى قنبر گفت تو مرا راهنمائى كن بدينى كه بهتر از دين على باشد . حجاج گفت حال كه از دين او تبرى نميجوئى پس هر گونه كشتن را اختيار ميكنى بگو تا تو را به آن صورت به قتل برسانم. قنبر گفت اختيار با خود تست به هر قسم كه تو مرا بكشى من هم تو را بهمان قسم (در روز قيامت) به قتل ميرسانم و بالاخره به دستور حجاج به شهادت رسيد.
از حضرت امام محمد صادق عليه السلام روايت شده است كه قنبر امام على عليه السلام را خيلى دوست داشت و موقعي كه حضرت از منزل خارج ميشد قنبر هم با شمشير پشت سر او بيرون ميشد يك شب حضرت على عليه السلام فرمود قنبر چرا پشت سر من ميآئى؟ عرض كرد به جهت آن كه مبادا صدمه‏اى به وجود مبارك شما وارد شود فرمود تو از اهل آسمان مرا حراست ميكنى يا از اهل زمين؟عرض كرد بلكه از اهل زمين فرمود بدون اذن خدا اهل زمين نميتوانند به من صدمه‏اى برسانند پس قنبر برگشت 7
رشيد هجرى
از اصحاب و محبان خاص على عليه السلام بود و روزى على عليه السلام به او فرمود اى رشيد صبر تو چگونه خواهد بود كه زنا زاده بنى اميه (ابن زياد) ترا بخواهد و دستها و دو پا و زبان تو را قطع كند؟عرض كرد يا امير المؤمنين عاقبت آمرزش و بهشت است؟ فرمود اى رشيد تو در دنيا و آخرت با من خواهى بود و در روايت است كه يك روز امير المؤمنين علی عليه السلام با اصحابش بنخلستانى رفته و در زير نخله‏اى نشستند و اصحاب قدرى از آن رطب چيدند و خدمت حضرت گذاردند رشيد عرض كرد يا امير المؤمنين چقدر رطب خوبى است!
على عليه السلام فرمود اى رشيد تو را به همين درخت آويزان ميكنند از آن تاريخ به بعد رشيد روزها نزد آن درخت ميرفت و او را آب ميداد روزى كه رشيد به كنار درخت رفت ديد شاخه آن را بريده‏اند گفت حتما اجل من نزديك شده است تا اين كه غلام ابن زياد پيش رشيد آمد و گفت امير را اجابت كن رشيد نزد عبيد الله بن زياد رفت آن ملعون گفت از دروغهاى مولايت براى من نقل كن!رشيد گفت ب خدا من دروغ نميگويم و مولايم هم دروغ نفرموده و به من خبر داده كه دستها و پاها و زبان مرا قطع خواهى نمود.
عبيد الله گفت به خدا الان ما او را تكذيب ميكنيم آن گاه دستور داد دستها و پاهاى او را قطع كنند ولى زبانش را نبرند پس او را با دست و پاى بريده ميان بازار آوردند و او از امور عظيمه مردم را خبر ميداد تا اين كه ابن زياد دستور داد زبانش را هم قطع كردند و به همان شاخه نخله بدار آويختند 8
سهل بن حنيف
از دوستداران مخلص امام على عليه السلام بود و در صفين جنگهاى سختى نموده و پس از مراجعت از صفين در كوفه وفات نمود،سهل در زمان رسول اكرم صلی الله علیه و آله و سلم نيز در غزوات شركت جسته و جزو چند نفرى است كه در احد از پيغمبر صلى الله عليه و آله حمايت نموده است شخص مورد اطمينانى بود و حضرت على عليه السلام در موقع حركت به بصره براى جنگ جمل او را در مدينه به جاى خود گذاشته بود.
صعصعة بن صوحان و زيد بن صوحان
اين دو برادر هم از اصحاب خاص على عليه السلام بودند زيد در جنگ جمل شهيد شد. موقعي كه معاويه به كوفه آمده بود صعصعه روزى در كوفه به معاويه گفت دلم نميخواست تو را خليفه ببينم معاويه گفت حالا كه مرا خليفه ميدانى برو بالاى منبر و على را سب كن!
صعصعه به منبر رفت و گفت اى مردم معاويه به من چنين گفته است ولى من لعن ميكنم معاويه را و كسى را كه على را لعن كند حاضرين مسجد نيز آمين گفتند.
عمار ياسر
عمار در زمان عمر والى كوفه بود و در كوفه به نشر فضائل امام على عليه السلام مى‏پرداخت چون عمر اين خبر را شنيد او را معزول نمود عمار به مدينه آمد عمر از وى پرسيد آيا از اين كه معزول شدى غمگينى؟ عمار گفت مسرور نبودم به منصوب شدن از جانب تو در اين صورت چگونه محزون مى‏شوم به معزول شدن؟ عمار در صفين پس از جنگهاى سختى كه نمود به شهادت رسيد و در آن هنگام سنش متجاوز از نود سال بود و امام على عليه السلام از مرگ او بسيار اندوهناك شد.
حضرت على عليه السلام اصحاب ديگرى نيز مانند حجر بن عدى و قيس بن سعد و عدى بن حاتم و امثالهم داشته است كه در همه حال مورد اطمينان و اعتماد وى بوده‏اند.
پى‏نوشتها:
(1) نهج البلاغه از نامه 38
(2) ناسخ التواريخ كتاب صفين ص 195
(3) منتخب التواريخ ص 154
(4) از كتاب تحفه ناصرى
(5) ارشاد مفيد
(6) ارشاد مفید
(7) بحار الانوار جلد 42 ص 122
(8) منتخب التواريخ ص 160
Raz_e_Ghadir@yahoo.com
/ 0 نظر / 10 بازدید