۰۰۳۹

ماجراى ولايتعهدی امام رضا

هر چند برخى مى كوشند مأمون را شيعه جلوه دهند و با آوردن شواهدى اينادعا را ثابت كنند(1)، اما حقيقت آن است كه مأمون براىنجات خود و براى نگه داشتن خلافت در دست خويش و نيز بدان هدف كه خلافت در ميانفرزندان پدرش بماند، شيوه اى تازه و شگفت كه تا آن زمان ناشناخته و نامأنوس بود درپيش گرفت... او تنها پس از انديشيدنى بسيار و پس از ارزيابيهايى فراگير و دامنه داردرباره اوضاعى كه در آن مى زيد و مشكلاتى كه با آنها روياروى مى شود به چنين چارهاى دست يافت.(2)

او براساس نقشه خود، از سويىبا احترام گذاشتن به خلفا و صحابه در به دست آوردن اعتماد اهل سنّت كوشيد، از سويىبا بيزارى جستن از معاويه و اعمال او از پشتيبانى ناراضيان شوريده بر حكومت اموىبهره گرفت، و از سويى ديگر با فراخواندن امام رضا عليه السّلام به مرو، مركزخلافت،ـبه گمان خودـبراى به دست آوردن اعتماد و طرفدارى شيعيان، كه در آن دوران ازپايگاه و نفوذ خوبى برخوردار بودند راه گشود. او بدين ترتيب نبرد سياسى پنهانىرا عليه شيعيان آغاز كرد و خواست آنچه را پدرش با زندانى كردن امام كاظم عليهالسّلام در زندانهاى بغداد به دست نياورده بود از طريق محبوس كردن فرزند او درقصرهاى پرشكوه حكومت فراچنگ آورد. مأمون با هوشى سرشار و تدبيرى قوى و فهم ودرايتى بى سابقه قدم در ميدانى نهاد كه اگر پيروز مى شد و يا اگر مى توانست آنچنانكه برنامه ريزى كرده بود كار را به انجام برساند يقيناً به هدفى دست مى يافت كه ازسال چهل هجرى يعنى از شهادت على بن أبى طالب عليه السّلام هيچ يك از خلفاى اموى وعبّاسى با وجود تلاش خود نتوانسته بودند به آن دست يابند، يعنى مى توانست درختتشيّع را ريشه كن كند و جريان معارضى را كه همواره همچون خارى در چشم سردمدارانخلافتهاى طاغوتى فرورفته بود بكلى نابود سازد.(3)

مأمون با چنين طرحى و چنانهدفى با امام كه هنوز در مدينه بود مكاتبه كرد تا به وى بپيوندد، امّا چون اين تلاشبه ناكامى انجاميد امام را تحت نظارت از مدينه به مرو خواند.مأمون نخست به امامپيشنهاد حذف كرد و گفت: برآنم كه خود را از خلافت كنار بكشم و آن را به تو بسپارم وبا تو بيعت كنم. امّا امام فرمود: «اگر اين خلافت از آنِ توست حق ندارى جامه اى راكه خداوند بر تو پوشانيده است از تن درآورى و به غير خود دهى ، و اگر نيز خلافت ازآنِ تو نيست حق ندارى آنچه را به تو تعلق ندارد به من دهى.(4)امّابه رغم همه اصرارى كه كتب تاريخ از آن حكايت دارد امام اين پيشنهاد را نپذيرفت. درتحليل اين كه چرا امام بيعت را نپذيرفت، برخى چنين مى آورند كه همه شواهد و دلايلبر آن دلالت دارد كه مأمون در پيشنهاد خلافت به امام جدّى نبود.(5) احتمالديگر نيز آن است كه در آن دوران نه شرايط جامعه پذيراى چنين خلافتى بود و نه دستگاهعريض و طويل خلافت با همه اميران و وزيرانش. برخى در اين باره مى گويند: اگر امامخلافت را عهده دار مى گرديد به اين معنى بود كه در سراسر كشورهاى اسلامى در ادارههمه امور مسئول مى شد و اين كار به دستگاهى مطلع و آگاه نياز داشت تا بتواند برنامهاسلامى را در حكومت مو به مو و با اخلاص و امانت تمام به مرحله اجرا درآورد. پايگاههاى امام گرچه داراى سوزانترين عاطفه و احساس بودند امّا به آن درجه عميق ازدرك و آگاهى نرسيده بودند كه نظريه هاى وى را به كمال دريافته باشند. مسأله درحقيقت تغيير ظاهرى نبود، بلكه مبناى اساسى داشت و بايستى برپايه آگاهى عميق و دركمخلصانه امور عمل مى شد.(6)

پيشنهاد ديگرى كه مأمون بهامام كرد پذيرش ولايتعهدى بود. او در اين كار انگيزه ها و اهدافى از اين قبيلداشت:
ـ تبديل صحنه مبارزات تند انقلابى شيعيان به عرصه فعاليت سياسى آرام و بىخطر.

ـ تخطئه مدعاى تشيع مبنى بر غاصبانه بودن خلافتهاى اموى و عبّاسى .

ـمشروعيت دادن به دستگاه خلافت و عملكردهاى آن.

ـ كنترل كانون مبارزه ومعارضه.

ـ زدودن رنگ مردمى از امام و استحاله او در دستگاه خلافت.

ـ تبديلامام به يك توجيه گر دستگاه خلافت.

ـ از آنِ خود كردن عاطفه و احساسات مردم نسبتبه اهل بيت و استفاده از امام به عنوان سپرى در برابر خشم عبّاسيان و عامّهمردم.

ـ ايجاد يك مسأله جديد در فضاى جامعه و مشغول كردن مردم بدان و بازداشتنآنان از بسيارى از انديشه هاى ديگر.
ـ اثبات خيرخواه بودن خليفه.

ـ به دستآوردن اعتماد خراسانيان.

ـ سلب تقدّس و عظمت روحانى شيعه.(7)

چنانكه مشاهده مى شود اين تدبير به قدرى پيچيده و عميق است كه يقيناً هيچ كس جز مأموننمى توانست آن را بخوبى هدايت كند و بدين جهت بود كه دوستان و نزديكان مأمون ازابعاد و جوانب آن بى خبر بودند... مأمون حتى براى اين كه هيچگونه ضربه اى بر هدفهاىوى از اين حركت پيچيده وارد نيايد داستانهاى جعلى براى علّت و انگيزه اين اقدام مىساخت و به اين و آن مى گفت، و حقّاً بايد گفت كه سياست مأمون از پختگى

/ 0 نظر / 9 بازدید