۰۰۶۵ رد دلائل اهل سنت

رد دلائل اهل سنت

أفمن يهدى الى الحق احق ان يتبع امن لا يهدى الا ان يهدى فما لكم كيف تحكمون؟

(سوره يونس آيه 35)

اگر چه هر يك از استدلالات گذشته در فصول پيشين براى اثبات خلافت بلا فصل على عليه السلام كافى بنظر ميرسد ولى براى اتمام حجت و تكميل مباحث قبلى در اين فصل نيز برد پاره‏اى از دلائل اهل سنت كه سست‏تر از تار عنكبوت است اشاره ميشود تا حقيقت امر براى طالبان حق روشن گردد.

دليل يكمـ چون ابو بكر نسبت به رسول خدا فداكارى كرده و هنگام هجرت با او سفر كرده و مصاحب او و رفيق غار بود لذا از روى در قرآن نام برده شده و اين فضيلت دليل شايستگى او بر خلافت ميباشد.

رد دليل فوق اولا امامت و جانشينى رسول خدا منشأ الهى دارد و امام بايد از جانب خدا تعيين شده و به وسيله پيغمبر به مردم ابلاغ گردد همانطوري كه برابر آيه تبليغ در غدير خم تعيين و ابلاغ گرديده است.

ثانيا مسافرت ابو بكر با آن حضرت طبق قرار قبلى نبوده بلكه تصادفا در راه باو برخورد كرده بود و طبرى در جزء سيم تاريخ خود مينويسد كه ابو بكر از عزيمت پيغمبر اطلاعى نداشت .

ثالثا نفس مصاحبت دليل فضيلت نمي شود زيرا حضرت يوسف نيز در زندان عزيز مصر با دو نفر كافر كه بارباب انواع قائل بودند مصاحب بود كه در اين مورد خداوند از قول او فرمايد: يا صاحبى السجن ءارباب متفرقون خير ام الله‏الواحد القهار؟ (1) اى دو مصاحب و رفيق من آيا خدايان متفرق (كه شما قائليد) بهترند يا خداى يكتاى قاهر؟) پس ممكن است دو نفر هم كه با هم تضاد عقيده دارند با هم يار و مصاحب شوند.

رابعا اين سخن كه از ابو بكر در قرآن ياد شده دليل بر مذمت و طعن او است نه دليل بر فضيلت او زيرا آيه شريفه چنين است: فقد نصره الله اذ اخرجه الذين كفروا ثانى اثنين اذ هما فى الغار اذ يقول لصاحبه لا تحزن ان الله معنا (2) يعنى خداوند پيغمبرش را موقعي كه كافران او را (از مكه) بيرون ميكردند يارى نمود و يكى از آن دو تن (رسول خدا) كه در غار بودند به رفيق و همسفر خود (به ابو بكر كه از ترس مشركين مكه پريشان و مضطرب بود) گفت اندوهگين مباش كه خدا با ما است.

از بيان آيه معلوم ميشود كه ابو بكر از اين مصاحبت و مرافقت اتفاقى پشيمان بوده با اظهار عجز و بيم پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله را ناراحت مينمود و آن حضرت او را دلدارى ميداد و اينجا سؤالى پيش ميآيد كه آيا حزن و اندوه ابو بكر براى خدا بوده و عمل نيكى محسوب ميشد يا بر عكس صرفا از ترس جان خود اندوهگين بود؟

اگر حزن او در راه خدا بود چرا پيغمبر او را از عمل نيك منصرف ميكرد و اگر از ترس جان خود بود در اين صورت اين آيه نه تنها بر فضيلت او دلالت ندارد بلكه بز دلى و ترسوئى او را ميرساند كه در نتيجه اين جبن و ضعف پيغمبر را نيز ناراحت ميكرده است و خداوند هم در آن غار مخوف پيغمبر را مورد لطف و توجه قرار داده و هيچگونه ارزشى به مصاحبت ابو بكر قائل نشده است زيرا در دنباله آيه مزبور فرمايد: فانزل الله سكينته عليه و ايده بجنود لم تروها.پس خداوند آرامش خاطر بر پيغمبرش نازل فرمود و او را با سپاههاى غيبى كه شما نديده‏ايد تأييد نمود.طرفداران ابو بكر ميگويند خداوند آرامش و سكون خاطر را به ابو بكر فرستاد نه به رسولش زيرا آن حضرت احتياجى به آرامش نداشت در پاسخ ميگوئيم دنباله آيه ميفرمايد و او را به لشگرهاى غيبى تأييد كرد و چون مؤيد به لشگرهاى غيبى پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله است بنا بر اين نزول سكينه هم در باره آن حضرت است چنان كه در اول آيه هم ميفرمايد فقد نصره الله يعنى موقع خروج از مكه هم فقط پيغمبر مورد نصرت خدا بوده نه ابو بكر.

اما اين كه ميگويند پيغمبر احتياجى به آرامش نداشت خداوند در همان سوره صريحا نزول سكينه را در جنگ حنين به پيغمبر بيان فرموده است آنجا كه فرمايد: ثم انزل الله سكينته على رسوله و على المؤمنين (3) آنگاه خداوند سكون و آرامش را بر رسول خود و مؤمنين نازل فرمود.) پس همچنان كه در اين آيه علاوه بر رسول خدا بر مؤمنين هم سكينه نازل شده است در آنجا نيز اگر ابو بكر هم مشمول مفاد آن آيه بود از او هم نام برده ميشد و آيه چنين نازل ميگشت:

فانزل الله سكينته عليه و على صاحبه و يا فانزل الله سكينته عليهما و ايدهما...ولى مى‏بينيم ضمير تثنيه در كار نيست در نتيجه نزول سكينه و آرامش، و تأييد به وسيله لشگرهاى غيبى فقط در باره رسول اكرم است و ابو بكر هم با همان حالت ترس و لرز در غار باقى مانده است و ما از برادران سنى مى‏پرسيم اين چه فضيلتى است كه شما براى ابو بكر تراشيده‏ايد و اگر هم فضيلت را ملاك خلافت ميدانيد باز هم در داستان هجرت قهرمان اين صحنه پر آشوب على عليه السلام بوده است كه در همان شب مرگ حتمى را از جان و دل استقبال كرد و در فراش پيغمبر بيتوته نمود و بنا به گفته ابن ابى الحديد و ساير علماى بزرگ عامه آيه و من الناس من يشرى نفسه ابتغاء مرضاة الله (4) در شأن او نازل گشت. فتدبروا يا اولى الابصار!

دليل دومـ ميگويند چون پيغمبر در روزهاى آخر زندگانى خود كه به حالت بيمارى در منزل عايشه بسترى بود ابو بكر را براى نماز خواندن با مسلمين به مسجدفرستاد بنا بر اين در واقع با همين مأموريت پيشوائى او را بر مسلمين محرز و مسلم نمود!

رد دليل فوقـاگر نماز خواندن كسى با مسلمين دليل خلافت او باشد بايد قبول كرد كه شايسته‏تر از ابوبكر هم وجود داشته و او عتاب بن اسيد بود كه هنگام فتح مكه براى خواندن نماز صبح و عشاء و مغرب پيش نماز مسلمين بود در حالي كه براى پيغمبر هم هيچگونه رادع و مانعى وجود نداشت پس كسي كه در مكه يعنى در شريفترين مكانها با وجود خود پيغمبر صلى الله عليه و آله با مسلمين نماز بخواند شايسته‏تر از ابو بكر است كه هنگام ضرورت و بيمارى رسول خدا به منظور نماز خواندن به مسجد رفته باشد.

از طرفى ابو بكر را پيغمبر نفرستاده بود بلكه موقعى كه بلال اذان گفت حال آن حضرت خوش نبود عايشه به مؤذن گفت كه به پدرم بگو برود با مردم نماز بخواند و چون حال رسول اكرم صلى الله عليه و آله به جا آمد پرسيد چه كسى براى نماز خواندن رفته است؟

عايشه گفت چون شما حال نداشتيد من به مؤذن گفتم كه ابو بكر با مردم نماز بخواند حضرت براى اين كه مبادا ابوبكر همين نماز خواندن را دستاويز خلافت خود كند با همان حالت بيمارى در حالي كه به امام على عليه السلام و فضل بن عباس تكيه داده بود وارد مسجد شد و در اين موقع فقط تكبير اول نماز گفته شده بود كه رسول خدا وارد محراب گرديده و ابو بكر را پشت سر گذاشت و خود مشغول نماز خواندن شد و به اين قسمت اخير كه پيغمبر از نماز خواندن ابو بكر با جماعت ممانعت فرمود خود اهل تسنن اعتراف دارند چنانكه ابن ابى الحديد در قصائد سبعه خود گويد:

و لا كان معزولا غداة برائة

و لا عن صلوة ام فيها مؤخرا (5) .

يعنى على عليه السلام مثل ابو بكر نه از بردن سوره برائت معزول شد و نه از امامت نماز جماعت كه قصد آنرا كرده بود بر كنار گرديد.

نتيجه اين كه ابوبكر را عايشه براى نماز خواندن به مسجد فرستاده بود نه پيغمبر زيرا اگر آن حضرت چنين مأموريتى به ابو بكر ميداد دنبال او نمي شتافت و با حال بيمارى به مسجد نمي رفت و او را از اين كار بر كنار نميكرد.

دليل سومـ ميگويند رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرموده است.

اقتدوا باللذين من بعدى ابى بكر و عمر. يعنى پس از من به اين دو نفر (ابو بكر و عمر) اقتداء كنيد!

رد دليل فوقـاگر خبر بالا صحيح باشد پس تكليف اين همه احاديث وارده در باره ولايت امام على عليه السلام از خود اهل سنت چيست؟ مگر ميشود هم ابو بكر و هم على عليه السلام پس از پيغمبر جانشين او شوند؟ و اگر حضرت رسول صلى الله عليه و آله آن دو تن را مقتداى مردم قرار داده پس غوغاى سقيفه كه به اسم شورا بوجود آمد چه صيغه‏اى بود و چرا گفتند پيغمبر براى خود جانشينى تعيين نكرده است و بايد انتخاب خليفه از طريق شوراى مسلمين انجام گيرد؟ از طرفى اهل سنت حديث ديگرى نقل ميكنند كه كار را بغرنجتر ميكند و آن اينست كه علاوه بر ابو بكر و عمر تمام صحابه را مقتداى مردم قرار ميدهند و ميگويند پيغمبر فرموده است: ان اصحابى كالنجوم بايهم اقتديتم اهتديتم. يعنى اصحاب من مانند ستارگان آسمان هستند كه بهر كدامشان اقتداء كنيد هدايت مى‏يابيد.

اگر اين حديث صحيح باشد ديگر چه لزومى دارد كه مردم به ابو بكر بيعت كنند همه اصحاب قابل اقتداء بوده و همگى امام و جانشين پيغمبر ميباشند و در اين صورت اصلا مأمومى وجود نخواهد داشت و مسلم است كه چه هرج و مرجى به وجود خواهد آمد زيرا اصحاب از نظر مشى دينى با هم مخالف بودند سعد بن عباده با ابو بكر و عمر، طلحه و زبير با آنان،على عليه السلام نيز در جبهه واحد بوده و با همه آنها مخالف بود و با اين ترتيب تكليف مسلمين سرگردان آن روز چه بوده است؟ فساد اين حديث جعلى به قدرى آشكار است كه بعضى از علماى اهل سنت نيز آن را مجعول و ضعيف دانسته و دو تن از راويانش را مجهول الحال و كذاب گفته‏اند.

دلائل ديگرى نيز از همين قماش در باره خلفاء گفته شده است كه ذكر آنهاباعث كسالت خوانندگان و موجب اطناب كلام خواهد بود.

مباحثه مأمون الرشيد با علماى كلام و فقهاى عامه در مورد خلافت و ولايت امام على عليه السلام مشهور است و تقريبا به تمام دلائل سست و بى اساس اهل سنت پاسخ داده شده است از نظر مزيد اطلاع به خلاصه مباحثات مزبور ذيلا اشاره ميشود تا حقيقت امر كاملا روشن و آشكار گردد .

مباحثه مأمون با دانشمندان عامه:

اين مباحثه را شيخ صدوق در عيون اخبار الرضا و احمد بن عبد ربه كه از علماى اهل سنت است در كتاب عقد الفريد حكايت كرده است كه اسحاق بن حماد گفت يحيى بن اكثم ما را جمع نمود و گفت: مأمون دستور داده است كه جمعى از اهل كلام و حديث را نزد او ببرم و من در حدود چهل نفر از علماى هر دو صنف را جمع كردم و مأمون را نيز خبر دادم مأمون بر آنها وارد شد و گفت:

اى جماعت علماء من معتقدم كه امام على عليه السلام پس از رحلت پيغمبر صلى الله عليه و آله جانشين وى بوده است اگر سخن و عقيده مرا قبول داريد و آن را صحيح ميدانيد شما نيز اعتراف كنيد و اگر به نظر شما اين سخن من اشكال و ايرادى دارد با دليل و برهان آن را رد كنيد ضمنا حشمت و مقام من بهيچ وجه مانع حق گوئى شما نشود فقط تقوى را پيشه كنيد و از عذاب خدا بترسيد و سخن به حق گوئيد.

اكنون ميل شما است يا شما از من سؤال كنيد و يا اجازه بدهيد من از شما سؤال كنم.گفتند ما سؤال ميكنيم. مأمون گفت شما يك نفر را انتخاب كنيد كه با من سخن گويد و چنانچه در جائى به خطا رفت شما كمك كنيد و از او پشتيبانى نمائيد پس يكى از آن گروه چهل نفرى بسخن در آمد و گفت:

اعتقاد ما اينست كه پس از پيغمبر صلى الله عليه و آله ابو بكر بهترين مردم است زيرا روايتى هست كه تمام صحابه آن را نقل نموده‏اند كه رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود پس از من باين دو نفر (ابو بكر و عمر) اقتداء كنيد بنا بر اين بايد آن دو نفر بهترين خلق باشند تا مردم به آنها اقتداء كنند!

مأمون گفت روايات و احاديث زياد است و همه آنها از سه صورت خارج نيست‏يا همه اخبار صحيح است، يا همه آنها جعلى و باطل است و يا بعضى صحيح و برخى باطل است.

اگر تمام اخبار و روايات صحيح باشد پس اين اختلافات از كجا ناشى شده است و چرا بعضى اخبار ناقض بعضى ديگرند و اگر تمام آنها باطل باشد لازم ميآيد بطلان دين و كهنه شدن شريعت مطهره، پس بعضى از روايات و اخبار صحيح و پاره‏اى هم باطل است و آن كه صحيح است بايد متكى به دليل و برهان باشد و الا باطل و جعلى خواهد بود.

حال در مقام تجسس دليل بر ميآئيم و چون بمضمون اين حديثى كه شما گفتيد نگاه ميكنيم مى‏بينيم صدور چنين خبرى از شخص پيغمبر صلى الله عليه و آله كه اعقل عقلاء است شايسته نيست زيرا كه اقتداء كردن به دو نفر در يك وقت محال است و آن دو نفر يا من جميع الجهات متحد بودند و يا با هم اختلافاتى داشتند در صورت اول لازم مي آيد كه آن دو تن از نظر شكل و جسم و شعور و فكر يكى باشند كه آنهم محال است و در صورت دوم اگر اقتداء بيكى شود به ديگرى نشده است و چگونه هر دو بر حق ميباشند در حالي كه از نظر عقيده با هم اختلاف داشتند عمر به ابو بكر گفت خالد بن وليد را به جهت قتل مالك بن نويره عزل كن و گردنش بزن ابو بكر قبول نكرد عمر متعه زن و حج را تحريم نمود و ابو بكر نكرد ابو بكر بعد از خود خليفه معين كرد و عمر را بجا گذاشت ولى عمر خلافت را در شوراى شش نفرى محصور نمود و هكذا...ديگرى گفت از رسول خدا روايت شده است كه فرمودند: لو كنت متخذا خليلا لاتخذت ابا بكر خليلا. (اگر براى خود دوستى اختيار ميكردم يقينا ابو بكر را دوست خود قرار ميدادم.) .

مأمون گفت اين روايت نيز شايسته نيست كه از رسول اكرم صلى الله عليه و آله صادر شده باشد زيرا مشهور بين الفريقين است كه آن حضرت عقد اخوت و برادرى در ميان صحابه انداخت و على عليه السلام را با خود برادر نمود و فرمود من تو را براى خود برادر نمودم، حالا ببين كداميك از اين دو روايت حق و كداميك باطل است؟ ديگرى از علماى حديث گفت كه على عليه السلام بالاى منبر گفت بهترين امت بعد از پيغمبر ابو بكر و عمر بودند؟

مأمون گفت محال است كه آن حضرت چنين سخنى گفته باشد زيرا اگر اين دو نفر از همه بهتر بودند چرا رسول خدا صلى الله عليه و آله عمرو عاص را امير آنها كرد و اسامة بن زيد را بر آن دو فرمانده نمود و باز چرا امام على عليه السلام پس از پيغمبر ميگفت من براى جانشينى پيغمبر بهتر و سزاوارترم و اگر بيم آن نبود كه عده كثيرى از دين برگردند حق خود را از آنها ميگرفتم و در جاى ديگر فرمود من باين امر احقم زيرا كه خدا را بندگى و پرستش ميكردم در حالي كه اين دو نفر كافر و بت پرست بودند. ديگرى گفت: خبرى به ما رسيده است كه پيغمبر فرمود ابو بكر و عمر دو آقاى پيران بهشت هستند!!

مأمون گفت اين حديث از رسول خدا صلى الله عليه و آله نيست زيرا در بهشت پيرى وجود ندارد و پيغمبر با شجعيه كه زن پيرى بود فرمود عجوزه داخل بهشت نميشود بلكه پيران جوان ميشوند و اين آيات را تلاوت فرمود انا أنشاناهن انشاء،فجعلناهن ابكارا،عربا اترابا (6) .بنا بر اين، حديث در شأن حسنين عليهما السلام است كه فريقين متفق به صحت آن هستند كه پيغمبر فرمود:الحسن و الحسين سيدا شباب اهل الجنة (7) .

ديگرى گفت پيغمبر فرموده است: اگر من مبعوث نميشدم عمر به پيغمبرى مبعوث ميشد!!

مأمون گفت اين خبر كاملا ساختگى است و محال است كه از پيغمبر باشد زيرا خداوند فرمايد : و اذ اخذنا من النبيين ميثاقهم و منك و من نوح و ابراهيم و موسى و عيسى بن مريم (8) .يعنى ما پيش از فرستادن هر پيغمبرى از او ميثاق نبوت را گرفته‏ايم. در اين صورت چگونه كسى كه از او ميثاق نبوت گرفته نشده به پيغمبرى مبعوث ميشد؟ ديگرى گفت رسول خدا فرموده است اگر عذاب خدا نازل شود جز عمر بن خطاب كسى نجات نيابد!

مأمون گفت اين خبر بر خلاف آيه قرآن است زيرا خداوند به پيغمبرش فرمايد:

ما كان الله ليعذبهم و انت فيهم (9) .يعنى اى پيغمبر تا تو در ميان امت هستى خداوند آنها را عذاب نميكند و از مفاد آيه چنين نتيجه به دست ميآيد كه وجود شريف پيغمبر صلى الله عليه و آله مانع نزول عذاب است در اين صورت بفرض اينكه عذاب نازل شود فقط خود آنحضرت نجات يابد و ديگران (من جمله عمر) دچار عذاب شوند.

ديگرى گفت رسول خدا صلى الله عليه و آله شهادت دادند كه عمر جزو ده نفر صحابه ميباشد كه آنها اهل بهشت‏اند.

مأمون گفت اگر چنين باشد عمر چرا حذيفه را سوگند داد كه آيا من هم جزو منافقين هستم؟ اگر رسول خدا صلى الله عليه و آله عمر را تزكيه كرده و به بهشت شهادت داده باشد معلوم ميشود كه عمر به قول پيغمبر اعتماد نداشته است و اين خود دليل بر كفر عمر ميباشد و كفر و بهشت با هم جمع نميشوند.

ديگرى گفت پيغمبر فرمود كه من در يك كفه ترازو قرار گرفتم و تمام امت در كفه ديگرش من از همه آنها سنگين‏تر بودم سپس ابو بكر به جاى من نشست او نيز مثل من از آنها سنگين‏تر بود بعد از او عمر قرار گرفت او نيز به همين افتخار نائل گرديد.

مأمون گفت يا از نظر وزن بدن سنگين‏تر بودند اينكه مسلم دروغ است و به فرض محال صحيح هم باشد فضيلت نيست و يا از نظر اعمال نيك بر تمام امت برترى داشته‏اند اينهم به شهادت همگان از اولى دروغ‏تر ميباشد زيرا ميزان برترى در اسلام اعمال نيك و صالحه است و به شهادت تمام علماء و مورخين هيچ كس در زهد و ورع و تقوى و عبادت و اخلاص مانند امام على عليه السلام نبوده است بنا بر اين افضل امت امام على عليه السلام خواهد بود نه ابو بكر و عمر.

دانشمندان عامه سر بزير افكنده و سخنى نگفتند مأمون كه آنها را بدين حالت‏ ديد گفت چرا ساكت شديد؟ گفتند تا آنجا كه توانائى داشتيم كوتاهى ننموديم.

مأمون اگر چه آنها را ساكت ديد ولى مطالبى را كه احتمال ميداد از نظر آنها رفته باشد پيش كشيد و با سؤال و جوابهاى كوتاه مقصود خود را ثابت نمود.

مأمون پرسيد پس از بعثت پيغمبر صلى الله عليه و آله نيكوترين اعمال چه بود؟گفتند پيشدستى و سبقت در ايمان مأمون گفت آيا كسى زودتر از على عليه السلام به پيغمبر ايمان آورده است؟

گفتند ابو بكر زيرا آن روزي كه على عليه السلام زودتر از ابو بكر ايمان آورد هنوز كودك و نا بالغ بود ولى ابوبكر در سن رشد و چهل سالگى ايمان آورده است و روى اين حساب ابو بكر از نظر ايمان آوردن بر امام على علیه السلام سبقت دارد!

مأمون گفت امام على عليه السلام بنا به دعوت پيغمبر ايمان آورده است دعوت پيغمبر هم بنا به حكم قرآن ان هو الا وحى يوحى جز وحى الهى چيز ديگرى نبوده است و به طور حتم تا خداوند على را در خور اين تكليف نميديد پيغمبر صلى الله عليه و آله را بدينكار مأمور نمى‏نمود و اسلام على هم در طفوليت يا به الهام خدا بود و يا به دعاى پيغمبر، اگر اسلام او به الهام بود پس امام على عليه السلام افضل از همه است كه از همان سن كودكى شايسته الهام خداوند بوده است و اگر اسلام وى به دعاى پيغمبر صلى الله عليه و آله بود باز پيغمبر بنا به مضمون آيه فوق هر چه گويد از جانب خدا گويد و امام على عليه السلام برگزيده خدا و پيغمبر بوده است و رسول خدا اسلام على را به جهت وثوق و اعتمادى كه به او داشت و ميدانست كه او مؤيد من عند الله است پذيرفته است.

باز مأمون پرسيد پس از ايمان افضل اعمال چيست؟ گفتند جهاد در راه خدا.

مأمون گفت آيا از تمام امت جهاد كسى بپايه جانفشانى و فداكارى امام على عليه السلام در صحنه‏هاى كارزار رسيده است؟ آيا در جنگ بدر اغلب دشمنان را او از پاى در نياورد؟

يكى از حاضرين گفت در جنگ بدر اگر على چنين بود در عوض ابو بكر هم پهلوى پيغمبر صلى الله عليه و آله نشسته و تدبير مينمود!مأمون پرسيد آيا ابو بكر به تنهائى تدبير مينمود يا به شركت پيغمبر و يا اين كه پيغمبر صلى الله عليه و آله به تدبيرات وى نيازمند بود؟ آن شخص گفت من پناه مى‏برم به خدا اگر يكى از اين سه حالت را بپذيرم (10) !

مأمون گفت پس اين كناره گرفتن ابو بكر از جنگ و نشستن او در سايبان چه فضيلتى دارد؟ اگر تخلف از جنگ و گوشه نشستن موجب فضيلت و افتخار باشد پس خداوند چرا در قرآن از جانبازان و مجاهدين فى سبيل الله تمجيد كرده و فرموده است و فضل الله المجاهدين على القاعدين اجرا عظيما (11) .

بعد مأمون به اسحاق رو نمود و گفت اى اسحاق سوره هل اتى را قرائت كن اسحاق سوره را خواند تا رسيد بآيه و يطعمون الطعام على حبه مسكينا و يتيما و اسيرا (12) .مأمون پرسيد اين آيات در تعريف كيست؟ اسحاق گفت در حق على عليه السلام نازل شده است.مأمون گفت آيا على عليه السلام موقعي كه به مسكين و يتيم و اسير اطعام مينمود به آنها گفته است كه انما نطعمكم لوجه الله لا نريد منكم جزاء و لا شكورا (13) ؟

اسحاق گفت چنين خبرى بما نرسيده است مأمون گفت پس مى‏بينيد كه خداى تعالى به نيت و سريرت امام على عليه السلام آگاه بوده و به جهت شناساندن آن حضرت به مردم از يك امر پنهانى و فضيلت باطنى وى خبر ميدهد.

مأمون گفت اى اسحاق آيا خبر مرغ بريان كه براى پيغمبر صلى الله عليه و آله آورده بودند و آن حضرت به درگاه خدا عرض كرد خدايا محبوبترين بندگان خود را پيش من بفرست تا در خوردن اين مرغ با من شركت كند و در اين وقت امام على عليه‏السلام سر رسيد صحيح است؟ اسحق گفت بلى. مأمون گفت قضيه از چهار صورت خارج نيست:

1ـ دعاى پيغمبر صلى الله عليه و آله مستجاب شد و على كه محبوب‏تر از همه بوده بلا فاصله خداوند او را حاضر گردانيد.

2ـ دعاى پيغمبر مردود شد و على عليه السلام تصادفا آنجا آمد.

3ـ خدا با اينكه كسانى را بهتر از على داشت مع الوصف على عليه السلام را فرستاد.

4ـ خدا فاضل و مفضول نمى‏شناخت و همين طور بي حساب على عليه السلام را فرستاد.

اى اسحاق اگر احتمال اول را بپذيرى كه مقصود ما حاصل است و از سه احتمال ديگر هر كدام را جرأت دارى و از كفر و گمراهى آن نميترسى انتخاب كن (14) .

اسحاق مدتى سر بزير افكند و سپس همان آيه ثانى اثنين اذ هما فى الغار اذ يقول لصاحبه لا تحزن ان الله معنا (15) را پيش كشيد و از اين كه خدا ابو بكر را رفيق و همصحبت پيغمبر خوانده است خواست فضيلتى براى ابو بكر بتراشد.

مأمون با چهره تعجب آميز گفت سبحان الله تا چه اندازه پايه دانش و اطلاع تو بلغت، سست و ضعيف است؟ مگر حتما صاحب به كسى گفته ميشود كه در رديف هم صحبت خود يا هم عقيده با او يا از نظر شخصيت از سنخ او باشد؟ مگر قرآن از رفاقت يك نفر كافر با مؤمن خبر نميدهد آنجا كه فرمايد:

قال له صاحبه و هو يحاوره اكفرت بالذى خلقك من تراب (16) مصاحب او در حالي كه با او محاوره و جدال ميكرد گفت آيا كافر شدى به آن كسى كه تو را از خاك آفريد؟)

سپس گفت: اما جمله ان الله معنا كه براى دلدارى ابو بكر گفته شده است‏ در اثر حزن و اندوه او بوده است اكنون بگو ببينم اين حزن و پريشانى ابو بكر عمل خوب و طاعت بود يا عمل به دو معصيت؟

اگر طاعت و خوب بود چرا پيغمبر صلى الله عليه و آله از آن ممانعت ميكرد و اگر معصيت و بد بود پس چه فضيلتى در اين مصاحبت براى ابو بكر ميتوان قائل شد؟ گذشته از اين خداوند در غار آرامش خود را بر كه فرستاد؟ اسحاق گفت بر ابو بكر زيرا پيغمبر صلى الله عليه و آله از آن بى نياز بود.

مأمون گفت بگو ببينم آنجا كه خداوند فرمايد: و يوم حنين اذ اعجبتكم كثرتكم فلم تغن عنكم شيئا و ضاقت عليكم الارض بما رحبت ثم وليتم مدبرين، ثم انزل الله سكينته على رسوله و على المؤمنين (17) .

(روز حنين وقتى كه از زيادى عده خودتان خوشتان آمد ولى آن زيادى هيچ سودى به شما نبخشيد و زمين با آن پهناورى بر شما تنگ شد و شما از پيش دشمن فرار كرديد و بعد از آن خدا آرامش خود را به رسول خود و بر مؤمنين فرو فرستاد.) اولا فراريها چه كسانى بودند و باز ماندگان چه كسانى، ثانيا سكون و آرامش بر چه اشخاصى نازل شد؟

مگر نه اينست كه ابو بكر و عمر جزو فراريها و على و عباس و پنج نفر ديگر با پيغمبر صلى الله عليه و آله باز مانده بودند و على عليه السلام به تنهائى شمشير ميزد و عباس هم مهار مركب رسول خدا را گرفته و آن پنج نفر نيز اطراف پيغمبر پروانه وار دور ميزدند؟ مگر نه اينست كه خداوند ميفرمايد آرامش خود را به پيغمبر و

/ 5 نظر / 12 بازدید
کوچه باغ

سلام محمد جان . سال نو شما هم مبارک . به اين وبلاگت بار اوله سر ميزنم . مطالب جالبی بود . ذخيره کردم تا کامل بخونم . اميدوارم سال خوبی داشته باشی و از اينکه عيد ديدنی به وبلاگم اومدی و وسايل پذيرايی محيا نبود عذرخواهی ميکنم .موفق باشی .

سحر

سلام وبلاگت بنظر خوب مياد البته من نتونستم کامل بخونم ( زياد يود سيو ميکنم می خونم ) از اين نظر که در مورد حضرت علی ( ع ) و غدير است موفق باشي

تا هميشه با تو

سلام از اينکه سر زدی به وب من ممنون نوشته هات خيلی خوبه مخصوصا وقتی در مورد حضرت علی باشه

کوچه باغ

بهار آمد و من هنوز پاييزم چگونه زين قفس تنگ زرد بگريزم بده طناب بلندی به قامت خورشيد اميد يخ زده ام را به دار آویزم . سلام دوست من . از اينكه به كوچه باغ من سر مي زنيد ممنونم . راستي بعد از يك وقفه كوتاه دوباره آپ كردم و منتظر حضور سبز شما هستم . موفق باشيد .

تا هميشه با تو

سلام دوست عزيز اميدوارم علی هميشه ياورت باشه علی ای همای رحمت تو چه ايتی خدا را.......... علی ياورت باشه........... قربانت